تبليغاتX
امیر عباس نخعی - از خاکسپاری تا انرژی هسته ای
 
حاشیه نگاری
 
 

امروز برای مراسم خاکسپاری یکی از بستگان مجبور شدم به "زرند" برم. "زرند" یکی از دهات اطراف شهر ساوه است (اگر ساوه رم نمی شناسید که دیگه هیچی). وقتی از تهران و شهروهای غول آسای اطرافش مثل اسلامشهر و رباط کریم و اینها خارج می شید می توانید ایران واقعی را درک کنید و ببینید. تصاویری که در این کشور پهناور فقط در چند شهر بزرگش دیده نمی شه.

 

"دشت هایی چه فراخ؛ کوه هایی چه بلند" کیلومترها می رید و می رید و همین تصاورو می بینید. هر از گاهی چاه آبی که باعث سرسبزی محدودی شده, و احتمالا چند تا گوسفند و یک چوپان و کمی اونطرف تر چند تا خونه گلی و آجری و باز هم تکرار همین منظره (اگر از جاده جنوب کشور به سمت بندرعباس, آبادان و بوشهر هم برید همین وضع ولی در ساعت های طولانی تر تکرار می شه). خلاصه این که به زرند رسیدیم و یک راست رفتیم سر خاک. یه طبع, تو یک همچین مراسمی به جز فامیل نزدیک هیچ کس آدمو نمی شناسه و تو به اونجا رفتی چون این بنده خدا مثلا 70 سال پیش اونجا زندگی می کرده و از بیست و چند سالگی هم اومده تهران و خلاصه این که هر کی بالای 50 یا 60 سال داره فقط می تونه به دیگران در گوشی بگه اینا بستگان فلانی اند.

 

خلاصه یک فاتحه و خورش قیمه, مسجد و دوباره بکوب به طرف تهران. و همون تصاویر که البته در هم آمیختگی کوه های سر به فلک کشیده و آسمان آبی در دوردست ها واقعا زیبا است, اما حیف که آدم دلسوزی- بهتر بگم دولت و حکومت دلسوزی- نیست که ثروت بیکران این مرز و بوم و تقسیم کنه. به حاشیه تهران غول پیکر و بیقواره که می رسی, دماوند لای قشر ضخیمی از دود سیاه, فقط قله اش پیداست, و حاشیه نشینانی که با فقر دست و پنجه نرم می کنند به قلب و روحت پنجه می کشند. سر و وضع آدما و لباس ها نشون می ده همه گرفتارن و همه به فکر گردوندن چرخ زندگی هستن. و این وضع همه اوناست.

 

از حاشیه شهر تهران تا اولین شهر غول پیکر دیگری در حد شیراز و اصفهان. کمتر کسی معنی تکنولژی وتجمل رو می دونه. وارد تهران که می شی, همه چیز کم کم تغییر می کنه. نزدیک غروبه و پسرها و دخترها ریخته اند بیرون. با انواع لباس ها و مدهای مختلف (آخه امروز شب جمعه اس). از میدون شهرک غرب دور می زنم, یاد پاساژ گلستان که کمی دورتره می افتم. خدا می دونه امشب اونجا چه خبر می شه. و باز ذهنم پرواز می کنه به کیلومترهایی که در این چند ساعت طی کرده ام.

 

همه اش خاک, همه اش خاک. یک چاه آب و خونه های گلی و فقر مطلق و سطح سواد متوسط یا پایین تر. و ما دلمون به همین شهری که می بینیم خوشه. فقر و نکبت زیر تهران و چند شهر بزرگ در ایران گم شده. یاد حرفای احمدی نژاد افتادم که می گفت یه دانش آموزی با کاسه بشقاب انرژی هسته ای تولید کرده (یا یه چیزی شبیه اون) آره دوستان عزیز و خوبم. بیخود نیست که اینا فریاد می زنند "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"!پول این مردم بیچاره میره تو جیب یک مشت روس قول چماق وآخرشم دود می شه میره هوا.

 

ببینین از مراسم ختم به کجا رسیدم .خدا بیامرزتش فامیل دور بودوآداب ورسوم سنتها ما را تو اونجا کشوند.بقایای عمر شما.

  نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 20:34  توسط امیر عباس نخعی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM