تبليغاتX
امیر عباس نخعی
 
حاشیه نگاری
 

ديشب خونه كه مي رفتم همش ياد حرف هاي مشايي معاون ريس جمهوري بودم كه اين روز ها خوب همه صفحات خبري روزنامه ها رو بخودش اختصاص داده. حرفاش در مورد دوستي با اسراييل به يك طرف، حرف هايي كه درباره «خوشگل ها »ميزنه يكطرف. چند وقت پيش گفته بود خوشگل ها كه با كسي نمي جنگند پس ما با كسي جنگي نداريم بلكه سر خوشگل ها مي جنگند. بعدش كه گفته امام زمان خوشگله.به حق چيز هاي نشنيده.

اگه يكي از اطرافيان دور خاتمي يا مثلا فرماندار علي آباد كتول در زمان خاتمي اين حرف ها رو زده بود باور كنيد «مصباحيان»( طرفداران آيت الله مصباح يزدي) اول قم رو آتيش مي زدند بعد راه مي افتادند كه تهران رو هم آتيش بزنند. خدارو شكر در دولت احمدي ن‍‍ژاد قيمت ها اينقدر بالا رفته كه كسي ديگه پول كفن خريدن و كفن پوشيدن نداره. يعني كفن پوش ها هم ميگن گورمون كو كه كفنمون باشه. بد بخت ها راست هم ميگن. خلاصه تو اين فكر ها بودم كه رسيدم پشت چراغ قرمز يادگار امام.

اونجا هميشه يك دسته دختر و پسر كولي گل مي فروشن و اسفند دود مي كنن و خلاصه كاسبي راه انداختن. چشمم خورد به يك پسر حدود شانزده ساله كه كنار يك دخترمثلا دوازده ساله و كثيفتر از خودش(به لحاظ عدم رعايت بهداشت و نشستگي و نه هيچ چيز ديگه) نشسته بود و در حاليكه سعي مي كرد قايمكي دست اونرو بگيره دختره ازش پرسيد«چرا دستمو مي گيري؟» و اون جواب داد« چون خوشگلي!» و اين واقعه درست در نيم متري كنار ماشين من و روي جدول حاشيه خيابون اتفاق مي افتاد.

اونها انگار نسبت به ماشين ها هيچ حساسيتي نداشتند و حواسشون به همه چيز بود جز ماشين هاي اطراف. نمي دونم اسمش عشق ورزي هست يانه؟ اما مهم نيست. مهم اينكه اصلا نمي دونم چرا اينو بعد از ماجراي مشايي نوشتم! شايد چون همزمان اتفاق افتاده بود و در بحث خوشگلي مشترك بودند.

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 20:53  توسط امیر عباس نخعی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM