حاشیه نگاری |
حتما حرف های آقای احمدی نژاد رو شنیدید"قطار هسته ای نه ترمز داره نه دنده عقب".
می دونین یاد بچگی هام افتادم اون موقع ها ما می خوندیم"ماشین مشتی ممدلی(محمد علی )نه بوق داره نه صندلی"
اون موقع ما خیلی احساس امنیت می کردیم،نه به خاطر اینکه اون موقع راننده مشتی ممدلی بود وحالا احمدی نژاد است.بلکه به این خاطر که اون ماشین اگرچه بوق وصندلی نداشت اما ترمز داشت و هروقت سر راه خطری وجود داشت از اونجا که آدم عاقل به سمت خطر نمی ره ترمز می کردیم.یا اگه وسط راه می دیدیم راه رو اشتباه اومدیم خوب دنده عقب می اومدیم و راه درست رو می رفتیم.اما حالا چی ؟آیا آدم می تونه احساس امنیت کنه در حالیکه سوار قطار( از نوع هسته ای) شده بدون ترمز ودنده عقب! اونم با این راننده؟
امروز با اکبر عزیز نشستیم فونت های مطالب رو درست کردیم انتقاد داشت که چرا مطالبت هر کدوم یک فونتیه وخیلی هم درشته حق داشت یا نداشت نمی دونم ولی خوب دیگه اینجا خودش یه پا صاحب خونس.اعتقاد داشت که برای کامنت ها کنترل بذار تا با نظر خودت قابل خودن باشه که اصلا با این یکی مخالفم حالا چه اشکالی داره دوستان ودشمنان ما اینجا خودشون رو تخلیه کنن جای دیگه کار دستمون ندن.برخی از دوستان شوخی و جدی با کامنت وتلفن گفتن خیلی چیز ها رو رعایت کن .تندی و کندی ،ادب،مدب ،دیکته ویراستاری.بابا اینا رو دیگه بی خیال.تورو خدا بذارید یه جا آدم خودش باشه .بس نیست این همه سانسور اجتماعی وسیاسی.می خوام اینجا با دلم باشم وبرای دلم.
یکی از دوستان بهش بر خورده بود از تحلیل "سراب هاشمی"ونوشته بود "کاش منتجبی شما رو وبلاگ نویس نمی کرد"دوست عزیزم فرق آدمی مثل منتجبی که اتفاقا به آقای هاشمی هم تمایل داره با شما اینکه فرق نقد نوشتن ودوستی رو قاطی نمی کنه.ما باهم خیلی اختلاف داریم و حتی خیلی وقتها شاید از هم ناراحت هم بشیم ولی کارو عقیده هرکس برای خودشه.دوست عزیزحتی ضعف در تحلیل هم ربطی به اینکه آدم ننویسه یا حرف نزه نداره.همه دانشمند،فیلسوف و.....نیستند.
در همین رابطه دوستی انتقاد کرده بود از مطلب من در" آینده نو"واینکه مطلب کپیه.از اشتباهی که درادامه همون مطلب که از صفحه اول به دوم رفته بود آدم روزنامه نگار می تونست بفهمه که چی شده که اطاله کلام نمی دم. پرونده من تو مطبوعات برای همه دوستان عزیز واصلی من شفافه وخوشحالم که امروز همشون تو مطبوعات درجه یک کشور کار می کنن وخیلی خوب می تونن در مورد من قضاوت کنن.اما "افشارجان"دوست خوبم (که اصلا نمی دونم کی هستی)اگر هم اون مطلب بدون هیچ اشتباهی هم به اسم من چاپ شده بود وخیلی هم( copy past)فقط می تونم بگم این دیگه، ما ده سال اینجوری خودمون رو به "روز نامه های" کشور که از قضا اون روزنامه ها کارنامه درخشانی هم در کشور داشتن قالب کردیم.شما ضعف در تحلیل را، بزرگوارانه بر من ببخشایید وتحمل کنید.وصد البته نقد کنید.اما درکمال دوستی وصداقت.
مشکل جمهوری اسلامی اینکه فکر می کنه هر کس نقدش می کنه دشمنه!
دوستان! من در اینجا برای دلم می نویسم و می خواهم در حد امکان خودم باشم.از دوستانی که صمیمانه نصیحتم می کنم متشکرم.قطعا گفته هایشان در کارم تاثیر گذار خواهد بود تا آنجا که منو از خودم دور نکنه وزیادی هم جدی نویس نشم.دوستتون دارم، خداحافظ.
آقای متکی وزیر امور خارجه به کشورهای 1+5که قراره در لندن نشستی داشته باشن توصیه کرده شجاعت داشته باشن وپای میز مذاکره بشینن.آقای هاشمی هم دیروز غربی ها رو نصیحت کرده بود که راهی که در پیش گرفتن درست نیست.معلوم نیست که این سیاستمدارن حرفه ای ما چرا بجای اینکه این همه به فکر غربی ها باشن ذره ای به فکر شرایط کشور خودشون (ببخشید کشور خودمون)نیستن.اونها بلدن جواب مردم شون رو بدن. اگر شجاع نیستن و راهی که می رن اشتباه است به مردم اونها مربوط می شه!اگر شجاعت ومذاکره خوبه بسم الله
این موضوع دستگیری همسر باطبی هم از اون موارد بسیار نگران کننده واز اون راه های نا جوانمردانه برای فشار آوردنه که اتفاق افتاده.خصوصا تا اونجا که من شنیدم سیاسی هم نبوده.بد نیست هرکس از هر راهی که می تونه برای آزادیش تلاش کنه.حتی از طریق یک امضا برای آزادی .شاید باطبی هم اگر پول داشت الان سرنوشتی مثل جزایری داشت
سراب هاشمی رویایی که خیلی ها رو به خودش مشغول کرده.فکر می کنن که چون ایران گوشه رینگ افتاده عقلای قوم یاقم (فرقی نمی کنه)هاشمی رو اوردن وسط تا احمدی نژاد رو کنترل کنه.هاشمی هم که فکر می کنه بالاخره نظام تو دقیقه 90 یک کاری میکنه تا خودشو نجات بده وبدش نمیاد که بگه تاثیر حضورم در عرصه سیاسی کارها رو درست کرد، ولی دوستان زهی خیال باطل. این راه راه بی باز گشتیه و هاشمی وانصارش هم کاری نمی تونن انجام بدن.پرونده هسته ای ایران هیچ راه آبرو مندی نداره جز "تعلیق"که اتفاقا عقلای قوم اینبار خوب می دونن که تعلیق غنی سازی چیزی نیست جز شکستن ابهت اینها پیش مردم ودنیا وتازه بعد از اون عقب نشینی های بعدی ودر خواست های دیگه شروع می شه پس نه تنها یک قدم عقب نمی رن بلکه مقاومت هم می کنن.خوب پس چرا اسم هاشمی این روزها این قدر مطرح می شه؟ برای اینکه غربی ها همون فکریو کنن که ما می کنیم.یعنی اینکه احمدی نژاد تند روی کرده و ایران خودش فهمیده، حالا می خوان بازی اصلی و بدن دست یک چهره ملایم ترمثل هاشمی واحمدی نژاد رو هوا کنن تا با این تفکرات غربی ها هم پالس مثبت بدن اگر گرفت که فبحا اگر نگرفت که خوب دیگه به هر حال اینجا خونه آخره.آره عزیزان این فکرای خامو باید از سر به دور کرد.فکرخیابون شهید احمدی نژاد رو که بعدش هاشمی بیاد سر کارو از سر بیرون کنید.باور کنید تو این بازی هاشمی خودش هم سر کاره، برای همین گذاشتن تو انتخابات خبرگان رای بیاره که یه حالی بکنه و هرچی تو چنته داره بریزه بیرون تا بن بست هسته ای باز بشه ولی نمیشه،این بار زمین برای شاشیدن سفته ودوطرف (ایران وغرب )حواسشون هست تا خیس نشن.ولی خوب این بازی سر برد برد نداره!
امروز برای مراسم خاکسپاری یکی از بستگان مجبور شدم به "زرند" برم. "زرند" یکی از دهات اطراف شهر ساوه است (اگر ساوه رم نمی شناسید که دیگه هیچی). وقتی از تهران و شهروهای غول آسای اطرافش مثل اسلامشهر و رباط کریم و اینها خارج می شید می توانید ایران واقعی را درک کنید و ببینید. تصاویری که در این کشور پهناور فقط در چند شهر بزرگش دیده نمی شه.
"دشت هایی چه فراخ؛ کوه هایی چه بلند" کیلومترها می رید و می رید و همین تصاورو می بینید. هر از گاهی چاه آبی که باعث سرسبزی محدودی شده, و احتمالا چند تا گوسفند و یک چوپان و کمی اونطرف تر چند تا خونه گلی و آجری و باز هم تکرار همین منظره (اگر از جاده جنوب کشور به سمت بندرعباس, آبادان و بوشهر هم برید همین وضع ولی در ساعت های طولانی تر تکرار می شه). خلاصه این که به زرند رسیدیم و یک راست رفتیم سر خاک. یه طبع, تو یک همچین مراسمی به جز فامیل نزدیک هیچ کس آدمو نمی شناسه و تو به اونجا رفتی چون این بنده خدا مثلا 70 سال پیش اونجا زندگی می کرده و از بیست و چند سالگی هم اومده تهران و خلاصه این که هر کی بالای 50 یا 60 سال داره فقط می تونه به دیگران در گوشی بگه اینا بستگان فلانی اند.
خلاصه یک فاتحه و خورش قیمه, مسجد و دوباره بکوب به طرف تهران. و همون تصاویر که البته در هم آمیختگی کوه های سر به فلک کشیده و آسمان آبی در دوردست ها واقعا زیبا است, اما حیف که آدم دلسوزی- بهتر بگم دولت و حکومت دلسوزی- نیست که ثروت بیکران این مرز و بوم و تقسیم کنه. به حاشیه تهران غول پیکر و بیقواره که می رسی, دماوند لای قشر ضخیمی از دود سیاه, فقط قله اش پیداست, و حاشیه نشینانی که با فقر دست و پنجه نرم می کنند به قلب و روحت پنجه می کشند. سر و وضع آدما و لباس ها نشون می ده همه گرفتارن و همه به فکر گردوندن چرخ زندگی هستن. و این وضع همه اوناست.
از حاشیه شهر تهران تا اولین شهر غول پیکر دیگری در حد شیراز و اصفهان. کمتر کسی معنی تکنولژی وتجمل رو می دونه. وارد تهران که می شی, همه چیز کم کم تغییر می کنه. نزدیک غروبه و پسرها و دخترها ریخته اند بیرون. با انواع لباس ها و مدهای مختلف (آخه امروز شب جمعه اس). از میدون شهرک غرب دور می زنم, یاد پاساژ گلستان که کمی دورتره می افتم. خدا می دونه امشب اونجا چه خبر می شه. و باز ذهنم پرواز می کنه به کیلومترهایی که در این چند ساعت طی کرده ام.
همه اش خاک, همه اش خاک. یک چاه آب و خونه های گلی و فقر مطلق و سطح سواد متوسط یا پایین تر. و ما دلمون به همین شهری که می بینیم خوشه. فقر و نکبت زیر تهران و چند شهر بزرگ در ایران گم شده. یاد حرفای احمدی نژاد افتادم که می گفت یه دانش آموزی با کاسه بشقاب انرژی هسته ای تولید کرده (یا یه چیزی شبیه اون) آره دوستان عزیز و خوبم. بیخود نیست که اینا فریاد می زنند "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"!پول این مردم بیچاره میره تو جیب یک مشت روس قول چماق وآخرشم دود می شه میره هوا.
ببینین از مراسم ختم به کجا رسیدم .خدا بیامرزتش فامیل دور بودوآداب ورسوم سنتها ما را تو اونجا کشوند.بقایای عمر شما.
سال1380 یعنی پنج سال پیش بود(روزنامه نوروزبودم)یکشب سرد در حالی که آواز خونان به سمت خانه می رفتم وبه هزاران مو ضوع فکر میکردم،زنگ موبایلم منو از جا پروند.
مراد ویسی که اون موقع دبیرسرویس سیاسی بود پشت خط بود وگفت:امیر فردا دادگاه شهرام جزایری برگزار می شه حتما برو قراره اعتراف های مهمی انجام بده. فردا صبح به دادگستری رفتم وخدا می دونه چه خبر بود انگار تخم مرغ مجانی می دادن یه عالمه آدم می خواست بره تو و خدا می دونه با چه بد بد بختی رفتم تو وجالب اونکه "جیم میور" خبرنگار" بی بی سی هم اومده بود.درد سرتون ندم اونروز ظهر وقتی قاضی ختم جلسه رو اعلام کرد من ساده دوان دوان خودمو به در پشتی دادگاه رسوندم تا وقتی شهرام جزایری دستبند به دست سوار ماشین می شه باهاش صحبت کنم.چشمتون روز بد نبینه انقدر ماشین پلیس ومحافظ وبادی گارد و مامور لباس شخصی بود که فکردم نکنه رئیس قوه قضائیه تو دادگاه بوده وحالا داره میره ومن خرتو جلسه نفهمیدم .
اما چند لحظه بعد دیدم جزایری که من در انتظار این بودم که با چندتا پاسبون رد شه ومن با هاش گفتگو کنم لای اون محافظ ها وبا یک لبخند صحنه رو ترک کرد.از اون روز ها و اعترافاتش تو جلسه دادگاه که همه فقط قسمت کروبیش یادشونه( وحتی جذابیت های اینکه پای خیلی بالا بالایی ها هم وسط اومد واین چیز پنهانی نیست و اخبارش موجوده)خیلی میگذره.
امروز وقتی شنیدم دروندنش فهمیدم که خوب دیگه کارشو انجام داده و وقت خداحافظی بوده وگرنه با اون صحنه ای که من دیدم با اون همه محافظ"فرار"یعنی جوک.حالا خدا رو شکر مثل سعید امامی نشد.اگر فردا نگن حین فرار غیر قانونی قاچاقچی ها کشتنش وجنازش تو کوها پیدا شده باید تا چند وقت دیگه اعترافات اصلیشو تو مطبوعات خارجی بخونیم بعد هم کروات زده بیاد VOAپس منتظر باشید!

بعضی از چیزها واقعا باور کردنش سخته. اگر چه از دولت نهم هر کاری بر مییاد.باور کنید اگر یک دانمارکی این کارو کرده بود سفارت دانمارک که هیچی دانمارک و به آتش می کشیدن.کلیت ماجرا که برخی از روزنامه های صبح هم به اون اشاره کردن اینکه وزارت آموزش وپرورش برای امتحان معلمان" آموزش ضمن خدمت" سئوال تستی مطرح کرده.خوب تا اینجای کار اشکال نداره نکته اشکا ل دار سطح سوالات طرح شده است که صدای همه حتی مجلس رو در آورده.به چندتا ازسئوال ها توجه کنید.البته اگر خواستید جواب هم بدید.
1- رسول خدا(ص)از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه-سردست ب)ران-سردست ج)ران-جگر د)جگروقلوه
2- کدام یک از خصلت های خروس است که با خصلت پیامبر سازگار نیست؟
وقت شناسی- غیرت مردانه ب)شجاعت وکثرت آمیزش با همسر ج)وقت شناسی -سخاوت د)برچیدن غذا از زمین-تند راه رفتن
3- رسول خدا در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف)درحال مجامعت با زنان ب)درحال بول وغائط ج)در حال خرید ازبازار د)نوشیدن آب در حال نشسته
4- موی سر رسول خدا
الف)سیاه بود ب)سفید بود ج)جزچند مو بقیه سیاه بود د)درآخر عمر سفید شد
البته این تنها چند سئوال از میان سئوالات طرح شدهای بود که بندگان خدا معلمان آموزش ضمن خدمت باید آنها را پاسخ میگفتند.به راستی از مغز ودل این معلمان برای کودکان این مرزو بوم چه در خواهد آمد؟ایکاش اسکنر می داشتم وهمه این سئوالات را برایتان اسکن می کردم.
آقای فرشیدی وزیر آموزش و پرورش به جای استعفا گفته "زیاد به مسئله دامن نزنید"حتما می ترسه پایه های صندلیش شل بشه.آقایونی که جلوی سفارت دانمارک بودن حتما حالا خوابن یا هنوز دستوری نرسیده!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|